دخترک خندید و پسرک ماتش برد که چطور از باغچه همسایه سیب را دزدیده...
باغبان از پی او تند دوید به خیالش میخواست حرمت باغچه و دختر کمسالش را از پسر پس گیرد...
غضب الود به او غیظی کرد..
این وسط من بودم...
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم...
من که پیغمبر عشقی معصوم در بین دستان پر از دلهره یه عاشق و لب و دندان تشنه دختر بودم که به خاک افتادم...
هر دو را بغض ربود...
پسرک رفت ولی زیر لب این را میگفت:او یقیقا پی معشوق خود می اید..
دخترک ماند ولی زیر لبش زمزمه بود;مطمئنا پشیمان شده بر میگردد...
اکنون سالهاست پوسیده ام ارام ارام عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی...
همه ذراتم اندیشه کنان غرق در این پندارند...
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...
برچسب:
نویسنده: چوک
تاريخ: دوشنبه
14 دی
1394 ساعت: 0:31