خرید بک لینک
سلام دوستان چن وقت پیش یه کتاب خوندم به اسم شاهرخ حر انقلاب اسلامی در مورد خاطرات شهید شاهرخ ضرغام. برای من خیلی جالب بود. متن پائین یکی از خاطره هاس.که از زبون یکی از همرزم هاشون گفته شده. توصیه می کنم حتما بخونید. مرتب می گفت:من نمی دونم باید کله پاچه پیدا کنی! گفتم:آخه آقا شاهرخ تو این آبادان محاصره شده غذا هم پیدا نمیشه چه برسه کله پاچه؟! بالاخره با کمک یکی از آشپز ها کله پاچه هم فراهم شد.گذاشتم داخل یک قابلمه،بعد هم بردم مقر شاهرخ و نیروهاش. فکر می کردم قصد خوشگذرانی دارد.اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیر عراقی که صبح همان روز گرفته بودند. آنها را آورد و روی زمین نشاند.یکی از بچه های عرب را هم برای ترجمه آورد.شروع به حرف زدن کرد: خبر دارید که دیروز فرمانده یکی از گروهان های شما اسیر شده؟ عراقی ها با علامت سر تائید کردند. بعد ادامه داد:شما متجاوزید.شما به ایران حمله کردید.ما هر اسیری که بگیریم میکشیم و می خوریم!! مترجم هم خیلی تعجب کرده بود.اما سریع ترجمه می کرد.هر چهار اسیر عراقی ترسیده بودند و گریه می کردند. من و چند نفر از بچه ها از دور نگاه می کردیم و می خندیدیم. شاهرخ بلا فاصله به سمت کله پاچه رفت.بعد هم زبان که را در آورد.جلوی اسرا گفت:فکر می کنید شوخی میکنم؟!این چیه؟! جلوی صورت هر چهار نفرشان گرفت.ترس سربازان عراقی بیشتر شده بود و مرتب ناله می کردند. شاهرخ ادامه داد:این زبان فرمانده شماست!!زبان،می فهمید؛زبان!! زبان خودش را بیرون آورد و نشان داد.بدون مقدمه گفت:شما باید بخوریدش! من و بچه ها مرده بودیم از خنده.شاهرخ می خواست زبان را به زور به خورد آنها بدهد. وقتی حسابی ترسیدند خودش آن را خورد.بعد رفت سراغ چشم کله حسابی آنها را ترساند. ساعتی بعد در کمال تعجب چهار اسیر را آزاد کرد!البته یکی از آنها که افسر بعثی بود را بیشتر اذیت کرد.بعد هم بقیه کله پاچه را داغ کردند و با رفقا تا آخرش را خوردند. آخر شب دیدم تنها در گوشه ای نشسته. رفتم و کنارش نشستم. پرسیدم:آقا شاهرخ یک سوال دارم؛این کله پاچه؛ترسوندن عراقی ها؛آزاد کردنشون؟!برای چی این کارهارو کردی؟! شاهرخ خنده تلخی کرد.بعد از چند لحظه سکوت گفت:ببین یک ماه و نیم از جنگ گذشته،دشمن هم از ما نمیترسه؛میدونه ما قدرت نظامی نداریم.نیروی نفوذی دشمن هم زیاده.چند روز پیش اسرای عراقی را فرستادیم عقب،جالب این بود نیروهای نفوذی دشمن اسرا را از ما تحویل گرفتند.ما باید ترسی تو دل دشمن می انداختیم.اونها نباید جرات حمله رو پیدا کنند.مطمئن باش قضیه کله پاچه خیلی سریع بین نیروهای دشمن پخش میشه.

برچسب: نویسنده: چوک تاريخ: دوشنبه 14 دی 1394 ساعت: 15:25

صفحه بندی