خرید بک لینک
سلام دوستان 98لاوی.من ملینا بانو هستم.ملقب به ملی.18 ساله از تهرون. می دونم قلمم به خوبی نویسنده های خوب سایت نمی رسه ولی خوش حالم می کنید اگه افتخار بدید و رمان این بنده حقیرو بخونید! (کپی رمان فقط با ذکر منبع و نام نویسنده=مجاز می باشد!) --- مهرانا نگاهی به تخته انداختم. تکلیف های سرسام اور بهم تهنه می زدند! همونطور که وسایلمو جمع می کردم زیر لب قرقر می کردم:خدا خودش خانوم معصومیو از دست من حفظ کنه! پرناز که صدامو شنیده بود گفت:ولش کن مهی! آدم روز تولدش حرص نمی خوره که! -اِ اِ پرناز،توهم؟ اخه اون می دونست تولدمه انقد تکلیف داد. پرناز تک خنده ای کرد و گفت:شلوغش نکن!حتما تلافی تموم شیطونی هات بود مهی! -پرناز!من اینارو کی بنویسم؟توی روز ازاد وقت نمی کنم اینارو بنویسم،چه برسه به اینکه روز تولدم اینارو بنویسم،اونم چی؟فیزیکی که یه کلومش هم نمی فهمم!اخه من الان چیکار کنم؟ -من چه بدونم؟برو بده به پویا برات بنویسه! -کییییی؟پویا؟عمرا،انقدم حرف مفت نزن پری! -پری و کوفت!اصن حقته!انقد بشین بنویس بمیری!هرچی از دهنش در اومده به دبیره گفته تازه دو قورت و نیمش هم باقیه! نفس عمیقی کشیدم و با حرص از کلاس زدم بیرون. خب به من چه این دبیر فیزیک مشکل روحی روانی داره؟زنیکه ی بی جنبه!دو سه تا حرف که اینکارارو نداره!می فرستادم دفتر بهتر بود. همینجوری غر غر می کردم که حس کردم خوردم به یکی:اخخخخ سرمو بلند کردم تا ببینم به کدوم ادم بدبختی خوردم. یهو نگام توی یه جفت چشم مشکی گره خورد. با اخم به من خیره شد:حواست کجاست خانوم کوچولو؟ اینبار من اخم کردمو گفتم:کوچولو عمته!منه به این بزرگی رو نمی بینی؟عینک بدم خدمتتون؟ نگاهی به عینک روی چشمام کرد و گفت:انگار خودت بیشتر بهش احتیاج داری خانوم عینکی کوچولو! پوفی کردم و بدون توجه بهش برگشتم و به راهم ادامه دادم. پسره زشت!فک کرده کیه!عینک منو مسخره می کنه! یهو تصویر پسره جلوی چشمام نقش بست. یه سپر چهار شونه با هیکل روفرم، قد بلند با تیپ شیک و ظاهر فوق العاده! ولی خب به من چه؟مبارک صاحبش! یهو صدای جیغ جیغویی رو پشتن سرم حس کردم:مهی،مهی،مهرانا!وایسا دختر!وایسا منم بیام،مهرانااا،وایسا دیگه. بدون توجه به صداش هندزفریمو در اوردم و زدم توی گوشم. دست کردم توی زیپ مخفی کیفم و گوشی اپلمو در اوردم. هندفریمو زدم به گوشی و از تو لیستم یه اهنگ شانسی پلی کردم. ولومشو تا اخر گذاشتم و سرعتمو زیاد کردم. می خواستم بدو ام ولی با روپوش تنگی که تنم بود اینکار غیر ممکن بود تقریبا. یهو دستم کشیده شد. برگشتم سمت پرنازی که با قاطعیت می خواست نگهم داره. اخم شدیدی بهش کردم و با کشیدن دستم به راهم ادامه دادم. ولی صدای پرناز هنوز هم شنیده میشد:من به تو. چی بگم اخه؟قهری الان؟ اون هی می گفت و من بی توجه راه می رفتم. -قربونت بشم قهر نکن دیگه!واقعا عین این بچه های دوساله رفتار داری می کنی! یهو برگشتم.یه چشم غره بهش رفتم و به راهم ادامه دادم. فک کنم دیگه دنبالم نیومد چون صداش رو اصلا نشنیدم.

برچسب: نویسنده: چوک تاريخ: پنجشنبه 17 دی 1394 ساعت: 13:51

صفحه بندی