خرید بک لینک
نشسته ام پای میز کارم... مینویسم... مثلِ تمامِ شب ها... مادرم برایم چای میاورد... بخاری را زیاد میکند... زیاد میکند... که مبادا مریض شوم... سرم را میبوسد و میرود... اما من انگار چسبیده ام به صندلی.. نشسته ام... مینویسم... از دلتنگی هایم... از نبودن هایت ... نشسته ام،فکر میکنم... فکر میکنم چرا... آمدی... که حالا بروی...و... نبودنت اینگونه سوهان روح شود... فکر میکنم حالا... اصلا بی تو،باید چه بگویم... چه بنویسم... یا اصلا تو که نخواندیشان که بخواند؟! فکر میکنم... مینویسم... دوباره مادرم در میزند... می آید... به هوای بردن استکان چای... چای ذست نخورده و یخ زده را با خودش میبرد... مادرم میرود... من فکر میکنم... حالا،کجای دنیا... خندیدنت دل میبرد... یا... برای چه کسی موهایت را مرتب کردی... نکند پیراهن سفیدت را تن کنی.... قدم زنان از کوچه بگذری و... همه زن های محل را مطلقه کنی... فکر میکنم... نکند دخترها مثل من وابستت شوند... نکند.... مادرم هی میرود... هی می آید... هی چای می آورد و سرک میکشد روی کاغذ... هی کاغذ را زیر کتاب پنهان میکنم... انقدر فکر میکنم و مینویسم... انقدر میرود و می اید... تا صبح شود... تا خوابم ببرد... همیشه... همیشه ی خدا... برنده ی این بازی مادرم میشود.... هرشب انقدر مینویسم... انقدر فکر میکنم.... لابه لای کاغذ های مچاله... و...دغدغه ی اینده... بی تو... با بغض خوابم میبرد... خوابم میبرد... مادرم که می آید... اخرین استکان چای را ببرد... کاغذ شعرم را برمیدارد... میبرد .. مینشیند و میخواند.... حالا او فکر میکند.... غصه میخورد برای حالم... پیر میشود... پیر میشود و هر شب... زیرش مینویسد... "لعنت به کسی که نوشتن را یادت داد...لعنت به کسی که خودکشی را یادت داد..."

برچسب: نویسنده: چوک تاريخ: شنبه 19 دی 1394 ساعت: 15:18

صفحه بندی