یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی امآرام وسرد گفت:که در طالع شما...قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشستگفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه هاآخر شروع کرد به تفسیر فال من...با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیااینجا فقط دو خط موازی نشسته استیعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جداانگار بی امان به سرم ضربه میزدندیعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟گفتم درست نیست، از اول نگاه کنفریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!
برچسب: نویسنده: چوک تاريخ: شنبه
19 دی
1394 ساعت: 19:02