آغوش گرم مادرمان بود که آراممان میکرد هم اکنون چه صدای هق هق زخم هایمان که از
دردشب هاتاصبح به خود میپیچیم تنها تنها با بالشتمان است که صدای هق هق دردناکمان
رامی شنود.آسمان تیره ی زندگیم راخریداری نیست....ای جماعت اشک ریزانی برایم راه
اندازید وبه قدر بخشش خودمرایاری کنید..تنهایی هایم راروزهاست درون قلکی کوچک جمع
می کنم دیگراین قلب کوچک من جاندارد...به کدامین سو شکایت کنم ازرزهای سختم
آیاخدایی هست که به من کمک کند...نمی دانم چراتمام دردهای دنیاروی شانه های من به
خواب می روند...شانه هایم زیرباراین همه درددیگرطاقت ندارد...چه کنم پس من ...این
انسان...اشرف مخلوقات...آرزوهایش رادرکدامین کوره راه طاقت فرساباید...درواقعیت ببیند
شایدمرگ تنهاواقعیت دنیایی باشدکه درآن حرف ازمردانگی زدن فقط وفقط حرف است دروغ
هایی که گوش فلک راکرکردوبه گوش هم می رسد...پس عدالت کجاست...کجاست...که
حقیقت های تنگ وتاریک من به گوش هیچکس نمی رسد...ها...!خدایاکجایی...؟به شیرین
زبانی های کدامین انسان دروغگو.... که ناله های من به گوش تونمی رسد...عدالتت که
بی گمان ازآنهاحرف می زدی رافقط برای ذره ای به من بچشان تاتمام دردهای گذشته
وحالم رافراموش کنم...
من ... این سبزه ی پرگناه به همان ذره عدالت راضی ام...
به امیدروزی که خودم وخودت دوتایی روی خاک سردسربگذاریم...
وبه دانه های سردخاک سلام ودرودبفرستیم که درحق هیچ جسدی فرق نمی
گذارندوهمه رابه نابودمی کنند...
- - , .
برچسب:
نویسنده: چوک