هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم...
که چه میکنی؟
پنجره ی اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم
تنهاییت برای من...
غصه هایت برای من...
همه ی بغض ها و اشکهایت برای من...
بخند برایم بخند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده...


به عشق
شک کردم...
اززمانی که..
عاشقانه عشق ورزیدم و
ظالمانه ظلم دیدم...
به عشق
شک کردم...
وقتی که...
به وسعت صداقتم دروغ شنیدم....
به عشق
شک کردم...
وقتی که....
خاکی شدم اماآنها که خاک
پایم بودند برایم مغرور
شدند....
عشق ممنوع
----------------
- - , .
برچسب:
نویسنده: چوک