خرید بک لینک

یه روز داشتم قدم می زدم تو خیابون....

نمیدونم کجای فلان شهر یه عابر که اصلا تو حال خودش نبود

محکم خورد به من گفتم:هوووووووو...حواست کجاست بابا؟

یه نگا بم کرد و آروم گفت:

ببخشیدخیلی داغونم حواسم نبود...

منم که سرم درد میکنه با آدمای داغون حرف بزنم گفتم:

حالا چی شده اینجوری بهم ریختی؟

یه نخ سیگار درآورد و یه فندک زد زیرش....گفت:

تاحالا عاشق شدی؟

گفتم:هی....کم و بیش

گفت:تاحالا لپت جلوش گل انداخته از نداری؟

گفتم:جوونیه و نداری دیگه....

گفت:من عاشق یه زن شوهردارم....!!!!

حرفشو قطع کردمو گفتم:

نگا کن داداش نداشتیم دیگه....

تو این مورد نیستم....خیلی ضایعس....

گفت:امروز مُرد.........!!!!

خندیدم و گفتم:بهتربابا راحت شدی....

حاجی خیلی ناجوره زن شوهردارخدایی.....

یه قطره اشک از گوشه چشمش لیز خورد و

آروم گفت:.....
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.

-امروز بی مادر شدم.....

- - , .

برچسب: نویسنده: چوک تاريخ: دوشنبه 12 بهمن 1394 ساعت: 20:19

صفحه بندی