خلاصه رمان:یه دختری به نام کاترین خیلی دوس داره پارکور یاد بگیره
اما هیچ باشگاهی بهش یاد نمیده تا این که پسری پیدا میشه
قسمت1
برگشتم ولی ازتعجب کسی که دیدم دهنم وا موند...اون..،اون آنا بود.
گفتم:آنا.دویدم سمتش وپریدم بغلش.اونم سفت بغلم کرد.وقتی از بغلش اومدم بیرون، نگاهی بهم انداخت وگفت:چه بزرگ شدی.
من-توهم همین طور.خوبی تو؟چرا پیشم نمیومدی؟
-ممنون عزیزم.لندن بودم.
-لندن؟-آره واسه کار بابام رفتیم اونجا.
-آهان...خب...مامان بابات خوبن؟آلفِرِد چطوره؟
-ممنون عزیزم.همه خوبن. مامان بابای توخوبن؟
-آره.خوبن.مرسی
دیگه من دعوتش کردم که باهم بریم رستوران داخل پارک وباهم چیزی بخوریم.اون هم قبول کرد.باهم رفتیم اونجا وکلی از خاطراتمون گفتیم وخندیدیم وباهم یه قهوه خوردیم.آنا یه دوست قدیمی بود که توی دانشگاه باهاش آشنا شدم.خیلی دخترخوبیه.آلفرد هم داداششه که چند سال از ما بزرگتره. یه سالی میشدکه همدیگه رو ندیده بودیم.سراغ آلفرد رو گرفتم که گفت:الان باشگاهه.
من-آفرین.باشگاه چی میره؟
-بوکس-بابا ایول.رو تو تمرین نمی کنه؟
-پس چی فک کردی؟من کیسه بوکسشم
خندیدم وگفتم:دلم براش تنگ شده.کی تعطیل میشه؟به ساعتش نگاه کرد وگفت:10دقیقه دیگه
-حالا باشگاش کجاس؟
-همین نزدیکیا-میای الان بریم پیشش؟
-آره بریم.من رفتم وقهوه هارو حساب کردم.
بعد باهم رفتیم در باشگاه آلفرد ومنتظرش موندیم.چند دقیقه بعد باشگاه تعطیل شد.آلفرد رو دیدم.از پشت گفتم:اسکل خسته نباشی.که با این حرفم برگشت.کمی تعجب کرد.وقتی منو شناخت دستاشو از هم وا کرد وگفت: کاترین.منم گفتم:آلفرد.وپریدم بغلش.بعد چند دقیقه از بغلش اومدم بیرون وگفتم:چقد خوشگل شدی.
-مرسی.ولی به شما عروسک که نمی رسیم.موهای نارنجی وچشمای سبزو پوست سفیدو....که حرفش رو قطع کردم وگفتم:خیلی خب،حالا من یه چیزی گفتما.
آنا-سلام بر برادر گل.رفیق فابریکتو دیدی منو یادت رفت.
آلفرد-سلام بر خواهر نازم.مگه میشه من شما رو از یاد ببرم هلوبا این حرفش زدم زیر خنده.آلفرد مثه آنا دوست صمیمیم بود.وقتی می رفتیم بیرون بیشتر موقع هاآلفرد باهامون بود.من وآلفردهمیشه آنا رو سرکار می ذاشتیم. اون موقع من وآلفرد همیشه به آنا می گفتیم هلو.آخه آنا یکم تپل بود برای همین همیشه اینو بهش می گفتیم.اون موقع هم به آلفرد می گفتم اسکل.برای همین در باشگاه سریع برگشت.باهم داشتیم تو پارک قدم می زدیم که آلفرد گفت:چه خبر از کارول؟
من-خوبه.الان رفته با دوستاش بیرون.
-کِوین چطوره؟-اونم خوبه.بعضی موقع ها بهمون سر میزنه.
کارول داداش خل من بود.درسته که خل بود اما خیلی جذاب بود وموهاش وچشماش وپوستش عین من بود.کوین هم داداش بزرگمون بود که ازدواج کرده بود و اسم زن داداشم هم سوزان بود.خیلی دوستش داشتم.کوین هم شبیه من وکارول بود.اینقد که ما شبیه هم بودیم بهمون می گفتن سه قلوها.دیگه باهم تو پارک نشستیم که آلفرد رفت وبا3تا بستنی اومد.گفتم:آخ جون بستنی.
آنا -وای بستنی!آلفرد بهمون بستنی ها رو داد ودورهمی باهم بستنی خوردیم.آلفرد بهم گفت: کاترین ،کارول باشگاه نمیره؟
من-چرا.دَنس میره.تکنو
آلفرد-بابا ایول.حرفه ایه؟
من-آره همه رو تو رقص از رو می بره.
آنا-آلفرد یاد بگیر.الان کارول میاد واسه خواهرش می رقصه.اون وقت تو میای رو من بوکس تمرین می کنی.
آلفرد-متاسفم.اگه راضی نیستی،تو هم برو باشگاه که بتونی از خودت محافظت کنی
داشتن همین طور حرف می زدن که وسط حرفاشون گفتم:بسه دیگه.چقد لج میکنین.من کار دارم باید برم
آلفرد-اِ....کجا؟ما که حالا دور هم بودیم.
گفتم:دیگه باید برم.آنا-حداقل شماره تو بده بتونم باهات ارتباط داشته باشم.
آلفرد-آره راست میگه
شماره مو واسه دوتاشون خوندم ویادداشت کردن.آناگفت:خونه تون همون جای قبلیه؟
-آره شما چی؟شما هم همون خونه اید؟
-آره
من-راستی فیس بوک دارین؟
آنا وآلفرد-آره
-خوب باشه.باهاتون در ارتباطم.فعلا بای بچه ها
آنا وآلفرد-بایورفتم.چون ماشینم همراهم نبود مجبور شدم با مترو برگردم خونه.وقتی مترو پیش خونه مون وایساد پیاده شدم ورفتم خونه.اول از همه با مامانم روبرو شدم:سلام به مامی گلم
-سلام دخترم.کجا بودی؟
-پیش آنا وآلفرد.همون دوستای قدیمیم
-اِ....چطور پیداشون کردی؟-تو پارک دیدمشون.من برم تو اتاقم.کارول اومده؟
-آره الان اومد
-خب باشه.مرسی مامی
-خواهش دخترم.
بابام رو هم دیدم.باهش سلام واحوال پرسی کردم.بعدرفتم تو اتاق.اتاق منو کارول یکی بودولی این اتاق خیلی بزرگ بود.تهش تخت های من وکارول بود واین جلوش مخصوص تمرین دنس بود.در اتاق رو که باز کردم دیدم کارول داره تکنو تمرین می کنه.گفتم:ای جان
که وایساد وگفت:سلام کاترین.کجا بودی؟
-حدس بزن کیا رو دیدم
-کیا رو دیدی؟
- آنا وآلفرد-نه؟....دروغ میگی؟
-دروغم کجا بود.الان پیششون بودم
-نامرد پس چرا بهم نگفتی بیام پیششون؟
-دیگه.....فعلا بیخیال.داشتی می رقصیدی؟
-آره میخوای باهام برقصی؟البته اگه کم نمیاری.
-من؟من کم بیارم؟مگه تو خواب ببینی.وایسا تا من برم یه لباس مناسب بپوشم وبیام
-باشه.تاتو برمی گردی منم آهنگ باحالی پیدا می کنم.
-باشه
رفتم سراغ لباسام.چون من پوستم سفید بود وموهام نارنجی ،برای همین یه لباس خوشگل عروسکی کوتاه با یه جفت کفش پاشنه بلند10سانتی برداشتم وتو اتاق پرو پوشیدمشون.موهامو باز کردم وکمی هم آرایش کردم.داشتم به سمت کارول می رفتم.پشتش به من بود وداشت آهنگ انتخاب می کرد.با صدای کفشای من برگشت وبعد سوتی زد وگفت:اوه مای گاد.ببین خواهر من چقد خوشگل شده.
-مرسی عزیزم.حالا آهنگو انتخاب کردی؟
-اول باید تانگو برقصیم.حیفه با این تیپت تانگو نرقصی
-اِ.....کارول.بیخیال-ساکت.هر چی من میگم.منم میخوام تمرین کنم دیگه.دیگه چیزی نگفتم.آهنگ تانگو گذاشت .جلوم زانو زد ودستشو به طرفم دراز کردوگفت:افتخار میدین؟
-بیخیال کارول.
-هیس.لطفا همراهی کن.من دارم تمرین می کنم.گفتم:بله وباهاش شروع کردم به رقصیدن باهاش.خوشبختانه سی دی آموزش این آهنگ تانگو که مال کارول بود رو دیده بودم وبلد بودم که چجوری برقصم.تا آخر آهنگ رقصیدم.وقتی آهنگ تموم شد کارول گفت:ای شیطون خوب بلدی برقصی.
-ما اینیم دیگه
-حالا آهنگ رپ
-ایول.آهنگ رپ گذاشت.باهاش شروع کردم به رقصیدن.کارول خیلی قشنگ می رقصید ولی منم در کنار کارول بدک نبودم.بالاخره آهنگ تموم شد.خیلی بهمون خوش گذشت.کارول آهنگو قطع کرد وگفت: کاترین یه پیشنهاد
-بگو
-تو هم بیا دنس
-بابا ولم کن توهم حوصله داری
-عزیزم آخه تو خیلی استعداد داری
-نمیخوام.دوست ندارم
-هر جور راحتی
کارول رفت ویه لباس معمولی پوشید.گفتم:کجا میری؟-میخوام برم بیرون.کار دارمدیگه باهاش حرف نزدم.رفت بیرون اتاق.منم لباسامو عوض کردم.بعد روی تختم دراز کشیدم و تلویزیون اتاقمو روشن کردم.همین طوری داشتم دنبال شبکه ای برای تماشا می گشتم که چشمم افتاد به برنامه پارکور.نگه ش داشتم.پسرای پارکور کارو نشون میداد.خیلی کارای باحالی انجام میدادن.راستش از این ورزش خوشم میومد.الان وقتش بود که برم باشگای این ورزش وثبت نام کنم.آره!فردا صبح میرم.الان ساعت9 شب بود.مامی منو برای شام صدا کرد.رفتم پایین.کارول که رفته بود بیرون.پس سه نفری باهم شام رو خوردیم.بعد شام کمی کمک مامی دادم وبعد رفتم تو اتاقم ومشغول تماشای فیلم شدم...
- - , .
برچسب:
نویسنده: چوک