تو که از رگ گردن به بغض های گلویمان نزدیکتری...
پس چرا ما آدم ها این همه فریاد نهفته داریم؟
تو که نزدیکی...همیشه هستی...همه جا هستی...
همیشه بیدار...همیشه هوشیار...همیشه مهربان...همیشه مهمان نواز...
چرا دلمان می خواهد تو را فریاد بزنیم؟
چرا می خواهیم از عمق وجودمان نامت را صدا بزنیم؟
چرادلمان این قدر ناآرام است؟
چرابا اینکه همه جا هستی ما باز هم به این سو وآن سو می نگریم تا تورا بیابیم؟
چرابا اینکه همه جا هستی همیشه دست هایمان را به سوی آسمان بالا می بریم؟
وچرا...؟....
آه!ای خداوندم!
ما گم کرده راهیم...گم کرده مقصد...
یاریمان نمی کنی؟
ما را نمی خوانی؟
پریشانی حالمان را می بینی
تو خود به فریادمان برس...

- - , .
برچسب:
نویسنده: چوک