زن نفس راحتي كشيد و با تعجب دور و برش را نگاه كرد اما كسي را نديد. به هر حال نجات پيدا كرده بود.
به راهش ادامه داد.
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست زن ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا كرده بود.
زن پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . زن فكري كرد و گفت :
- اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي

تـ..ــنـ...ــهــ..ــامـــ... ولـ..ـی واسـ.ـه دوسـ.ـتـ..ـامـــ.. یـــه ارتــشـــمــــ....
- - , .
برچسب:
نویسنده: چوک