خرید بک لینک
قسمت اول.....

تق تق تق...
صدای ضربه به در اتاق منو از خواب بیدار کرد..درحالی که داشتم به این فکر میکردم که کی میتونه این وقت صبح پشت در اتاقم باشه،بدون باز کردن پلکم با صدای گرفته گفتم:
کیه؟؟؟؟در بازه بیا تو..
صدایی نیومد..با حالت خشم از جام پاشدم درو باز کنم ،که دستگیره در پایین رفت و امیر با سر و صدایی ک گوش هر جنبنده ای تو اون نزدیکی و کر میکرد وارد اتاق شد.
_د پاشو دیگه تن لش..الان چه وقت خوابیدنه..همیشه ی خدا خوابی؛آخرش تو خواب میمیری بد بخت..یه بارم شده به حرفای من گوش کن ضرر که نمیکنی...والا..
_نطقتون تموم شد؟؟؟؟اگه تموم کردی بگو دستمو از رو گوشم بردارم.مثل تو که بیکار نبودم تا دیروقت داشتم مینوشتم..
_ای بابا تو خودتو کشتی با این رمانت..آخه مومن تو این زمونه کسی پیدا میشه ک وقت رمان خوندن داشته باشه؟؟؟الان عصر ارتباطاته کی میخوای بفهمی تو سیم سیم

سیم سیم لقبی بود ک امیر از دوران راهنمایی رو من گذاشته بود.میگفت دهنم نمیچرخه ک بگم سامان!!!تنها رفیق من ک تو این همه سال از زندگی پر فراز و نشیبم بدون هیچ چشم داشتی همیشه پیشم بود.رابطه ی ما چیزی فراتر از یه رفاقت ساده بود درواقع امیر برادر نداشته ی من محسوب میشد.یه پسر خوشتیپ و قد بلند و فوق العاده پر صر و صدا و خنده رو..هرچند این روزگار همیشه با من سر ناسازگاری داشت ولی بازم شکر که همچین کسی تو زندگیم هست...
_اوی..به اونا دست نزن مثل این ک تو حریم خصوصی حالیت نیستا..
امیر درحالی که کاغذای مربوط به رمانمو رو میز کنار تختم میذاشت خودشو رو مبل ولو کرد طبق معمول یه لبخند تحویلم داد..

_راستی مادرم اینا نبودن که تو سرتو عین چی انداختی پایین اومدی تو؟؟؟
_خخخ آخه تو کجایه کاری؟؟مادرت خودش شخصا در و برام باز کرد تازه پیشنهاد داد که با پارچ آب بیام سراغت ولی من ک خودت میشناسی؛دل رحم؛ازین کارا خوشم نمیاد
_آره تو گفتی منم باور کردم...دو دقیقه مثل آدم بشین تو اتاق من برم دست و صورتمو بشورم برگردم..به چیزی دست نزنی طبق معمول گند بزنیا..

_امیر در حال پوزخند زدن گفت:باشه جناب فقط داری بر میگردی بی زحمت صبحونه رو بیار همینجا بخوریم..خیلی گشنمه..آها چایی هم کم رنگ باشه لطفا!!!!
چپ چپ نگاهش کردم؛همچنان مشغول خندیدن بود یعنی یه آدم چقدر میتونه شاد باشه؟؟؟
خونه ی ما یه دوبلکس ویلایی تو یکی از محله های کرج و دور از هر آلودگی و سر و صدا بود..محل زندگیمون انتخاب پدرم بود چون آسم داشت مجبور بودیم از تهران نقل مکان کنیم به اینجا..پدر من و امیر تو یه شرکت تولید لوازم پزشکی کار میکنن و دوتا از مدیرای موفق اون شرکت هستن.وضع مالیمونم بد نبود و جوری بود ک همیشه دستمون به دهنمون میرسید.همیشه هم رابطه ی ما با خانواده ی آقای محبی خوب بود و خیلی راحت به خونه هم رفت و آمد داشتیم..
خیلی زود دست و صورتمو شستم و رفتم تو آشپزخونه تا چیزی واس خوردن پیدا کنم.
مادرم مشغول آماده کردن غذا برای ناهار بود.تا چشمش به من خورد اخماشو تو هم برد و دست به کمر وایستاد و نگام کرد.
منم خودمو زدم به بیخیالی و خیلی آروم گفتم:
_پروین خانوم چطوره؟؟؟ماشالا چه کردی بوی غذات کل خونرو برداشته..
اخماش کم کم باز شد و گفت:
_چه عجب شازده از خواب پاشدن !!!!
_اوووف مامان دیگه تو هم شدی امیر؟؟؟؟یه امروز یه کم بیشتر خوابیدمااا..
_والا همیشه ک همینو میگی من چی بگم آخه..
رفتم طرفشو دستاشو بوسیدم گفتم:
_شما تاج سر مایی..هرچی شما بگی همونه...حالا میشه یه سینی صبحونه حاضر کنی ببرم تو اتاقم؟؟؟
لبخندی گوشه صورت چین خوردش انداخت و گفت:
_خوبه خودتو لوس نکن..برو پنیر و از یخچال بیار تا منم سینی آماده کنم..
مادر خیلی زود یه سینی بزرگ دستم داد و منم با یه تشکر خیلی زود رفتم سمت اتاق و درو باز کردم...
_امیییییییییییییییییر!!!!!!!!!!!!!!!
با صدای من از جاش پرید و در حالی که سعی میکرد گوشیمو پشتش قایم کنه گفت:
_درد..چه خبرته بابا دلمو بردی..چی شده مگه حالا..داشتم میگشتم ببینم عامل دیر خوابیدن تو توشتن رمانته یا نه تو این گوشیه...
_بابا عجب آدمی هستیا..دو دقیقه هم نمیشه تنهات گذاشت؟؟؟
ابرومو انداختم بالا و گفتم:
_خوبه همیشه خدا با منی..مگه تو نمیدونی نظر من راجب دخترا چیه؟
_ای بابا پسر تو 24سالته..خجالت نمیکشی؟؟؟هم سنای تو الان 3تا بچه دارن اونوقت تو از همه دوری میکنی؟؟؟گوشیتو دیدم به پسر بودنت شک کردم.
حوصله نداشتم این بحثو کشش بدم..زود حرفو عوض کردم
_برنامه امروز چیه؟؟؟قراره چیکار کنیم که سر صبحی پا شدی اومدی اینجا؟؟
_بهت نگفتم؟؟؟پسره بود حسین تو دانشگاه ترم 4باهامون بود..اون داره میره خارج..بچه ها براش گود بای پارتی گرفتن..قراره یه سر بریم اونجا
_حسین همون نیست که تو تو خوابگاه تو ظرف غذاش سوسک انداخته بودی؟؟؟
_تو هم که همش چیزای منفی یادت میمونه..اون سینی و واس تماشا آوردی؟؟؟بیارش نزدیک دیگ مردم از گشنگی..
مشغول خوردن صبحونه شدیم و امیر فقط از این ک چه کساییو قراه تور کنه و از خاطراتش با دوس دختر جدیدش شروع کرد به صحبت کردن..منم مثل همیشه ساکت داشتم به حرفاش گوش میکردم..
نیم ساعتی از خوردنمون گذشت و پاشد از جاش گفت :
_من میرم تو ماشین منتظرت میمونم..به مامانت اینا هم بگو ک شام برنمیگردی چون قراره از خونه حسین اینا پاشیم بریم خونه ما..یه دستی هم به اون موهات بکشی بد نیست..بدو منتظرما لفتش نده.
خندیدمو گفتم باشه زود میام..

بعد از 10دقیقه یه ست کت و شلوار مشکی پوشیدم و از عطرای تلخی ک همیشه خدا داشتم به لباسم زدم..برعکس امیر من یه پسر معمولی و ساده بودم و ترجیه میدادم ک تو جاهای خلوت و کم سر و صدا باشم..ولی امیر هر چند وقت یه بار منو به همچین مهمونیایی میبرد و میگفت واسه ادامه زتدگیت لازمه!!!!
با مادرم خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین امیر..یه سمند نوک مدادی اسپرت...
داشت با صدای بلند آهنگ گوش میداد همین که چشمش به من خورد گفت:
به به آقا سامان چه کردی با خودت..یعنی اگه یه چیزی از من به تو رسیده باشه همین خوشتیپیته..بپر بالا دیر شد..
سوار ماشین شدم و زود راه افتادیم..هنوز خوابم میومد و احساس خستگی میکردم.سرمم درد میکرد..به امیر گفتم:
_میشه صدای ضبطو یه کم کم کنی؟؟من میخوابم وقتی رسیدیم بیدارم کن..
_باشه پسر..بیا اینم به خاطر تو کم میکنم..یه آهنگ ملایمم میزارم که حسابی بهت مزه بده..
(محسن یاحقی_گله)
چشمامو روی هم گذاشتمو خیلی زود به خواب رفتم...

6سال قبل
ساماااااااان؟؟؟؟آماده شدی؟؟؟؟دیر شدااا
_بابا من که گفتم نمیام..خودت که میدونی من حوصله عروسی ندارماا
_عیبی نداره تو پاشو بیا ناهارتو که خوردی با من برگرد..منم قراره برم شرکت تورو میارم خونه.
_خب باشه..الان حاضر میشم میام..
خیلی زود حاضر شدیم و سه تایی با مامان رفتیم تو تالار...عروسی دختر یکی از آشناهای پدرم بود..خودمم خوب نمیشناختم طرفو.کلا تو عروسیا به غیر از اقوام نزدیک شرکت نمیکردم و جزو معدود دفعاتی بود ک قبول کردم ک بیام.
تالار بزگی بود و آدمای زیادی هم به جشن اومده بودن..گویا تنها دختر آقای صمیعی بود..فامیلیشو از آدمایی که اون اطراف اسمشو صدا میزدن یاد گرفتم..داشتم همینجور واسه خودم به اطراف نگاه میکردم که یه دفعه چشمم به یه دختر خورد.
خدایا مگه میشه یه نفر اینقدر خوشگل باشه؟؟؟یه دختر با کت و شلوار قهوه ای روشن..مثل فرشته ها.....

- - , .

برچسب: نویسنده: چوک تاريخ: يکشنبه 25 بهمن 1394 ساعت: 20:42

صفحه بندی