تعداد بازدید : 9

ارسالها : 16
عضويت : 27 /11 /1394
تشکر ها: 5
تشکر شده : 8
سه شنبه 27 بهمن 1394 - 00:27
داستانی که میخوام براتون بگم، یه عاشقانه پرتب و تاب با شخصیت های خوشتیپ و مغرور و با کلاس نیست.
میدونین استعداد های درخشان کیا هستن؟ میدونید بچه هایی که در مدارس تیزهوشان درس میخونن چه جور آدمایی هستن؟
اکثریت، از سمپادیا، تصور ماست های خرخونیو دارن که یک ریز دارن بکوب درس میخونن و دنیا شون در کتاب هاشون خلاصه شده. ولی حقیقت یه چیزی غیر از اینه..
اگه بدونین اینا چه جور آدمایی هستن!
میدونین استعداد های درخشان کیا هستن؟ میدونید بچه هایی که در مدارس تیزهوشان درس میخونن چه جور آدمایی هستن؟
اکثریت، از سمپادیا، تصور ماست های خرخونیو دارن که یک ریز دارن بکوب درس میخونن و دنیا شون در کتاب هاشون خلاصه شده. ولی حقیقت یه چیزی غیر از اینه..
اگه بدونین اینا چه جور آدمایی هستن!
تشکر شده: 1 کاربر از saina-ss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: aron &
ارسالها : 16
عضويت : 27 /11 /1394
تشکرها : 5
تشکر شده : 8
سه شنبه 27 بهمن 1394 - 00:31
فصل اول
ماجرا از آنجا شروع شد که در سال1378 دو قلو های مهرداد به دنیا آمدند..
نه از سال 1385که به مدرسه رفتند..
ببخشید تصحیح میکنم: ماجرا از آنجا شروع شد که نتایج آزمون ورودی تیزهوشان 1389 اعلام شد.
-چی شد؟
مادر نگاهی به دوقلوهایش انداخت. گفت:
-ساسان قبول شده و سامان هم...
میدید سامان چگونه با نگرانی به صورتش زل زده. آب دهنش را قورت داد و گفت: قبول شده.
سامان نفسش را با فشار بیرون داد.
ساسان:ایول! بزن قدش داد..
سامان یکی توی صورت ساسان زد و گفت: بخور چکش!
ساسان دستهایش را به سینه زد و گفت: که این طور.. این جوریه پس؟؟
مادر یکی روی شانه ی سامان زد و گفت: ولی سامان شانس آوردیاآآآ! اگه یه نفر جلوت میفتاد، دیگه قبول نمیشدی..
سامان با چشمان گرد شده رو به مادر گفت: چــی؟ یعنی چی؟
ساسان که خیالش راحت شده بود بدون برادرش به مدرسه ی تیزهوشان نمیرود، از خنده روی زمین پهن شد و در حالی که قهقهه میزد گفت:
-یعنی نفر آخر شدی صرفوووو!
ماجرا از آنجا شروع شد که در سال1378 دو قلو های مهرداد به دنیا آمدند..
نه از سال 1385که به مدرسه رفتند..
ببخشید تصحیح میکنم: ماجرا از آنجا شروع شد که نتایج آزمون ورودی تیزهوشان 1389 اعلام شد.
-چی شد؟
مادر نگاهی به دوقلوهایش انداخت. گفت:
-ساسان قبول شده و سامان هم...
میدید سامان چگونه با نگرانی به صورتش زل زده. آب دهنش را قورت داد و گفت: قبول شده.
سامان نفسش را با فشار بیرون داد.
ساسان:ایول! بزن قدش داد..
سامان یکی توی صورت ساسان زد و گفت: بخور چکش!
ساسان دستهایش را به سینه زد و گفت: که این طور.. این جوریه پس؟؟
مادر یکی روی شانه ی سامان زد و گفت: ولی سامان شانس آوردیاآآآ! اگه یه نفر جلوت میفتاد، دیگه قبول نمیشدی..
سامان با چشمان گرد شده رو به مادر گفت: چــی؟ یعنی چی؟
ساسان که خیالش راحت شده بود بدون برادرش به مدرسه ی تیزهوشان نمیرود، از خنده روی زمین پهن شد و در حالی که قهقهه میزد گفت:
-یعنی نفر آخر شدی صرفوووو!
تشکر شده: 1 کاربر از saina-ss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: aron /
ارسالها : 16
عضويت : 27 /11 /1394
تشکرها : 5
تشکر شده : 8
سه شنبه 27 بهمن 1394 - 00:42
**
ادامه داستان از زبان ساسان:
نفس عمیقی کشیدم و دست سامان را محکم گرفتم و بعدش سریع وارد جمعیتی شدم که جلوی برد جمع شده بود. دنبال اسم مهرداد میگشتم. مهرداد.. صد و یک! صبر کن ببینم چرا اینجا فقط یک مهرداد است؟ یا امام حسین! یعنی من و سامان از هم جدا شده باشیم؟ امکان ندارد! آهان خیالم راحت شد من نیستم. سامان هم نیست.امیر مهرداد. خدا خیر بدهد مادرش را که معلوم نیست از این انتخاب اسم اصلا هدفش چه بوده! امیر مهرداد را اگر بدون کسره بخوانی میتوامند یک اسم مستقل باشد و اگر با کسره بخوانی میشود یک اسم و فامیلی! اصلا مهردادی که نه من است نه سامان کیست؟ از فک و فامیل هاست؟ نمیدانم! مهم نیست بعدا با سامان آمارش را در می آورم. نگاهی گذرا به اخر های لیست صد و دو انداختم.... نه آنجا هم نبودیم. پس صد و سه بودیم. چه بد! هیچ آشنایی نداشتیم و فقط من و سامان در میانی جماعت غریب!
سامان: چی کردی ساسا؟
من:چی کنم؟ بیا بریم صد و سه.
آه نه اگر فکر میکنید که دویدیم به طرف کلاس صد و سه سخت در اشتباهید! درست است که خیلی برای آمدن به این مدرسه ذوق زده بودیم و حتی از ذوقش صبحانه مان را هم درست حسابی نخورده بودیم ولی آیا دلیلی دارد که مثل احمق ها بدویم به سمت کلاسمان؟ یقینا نه! نه ماه تا پایان سال تحصیلی وقت داریم و بعد از آن هم که دوباره کلاس تابستانه و تازه...! سه سالی هم توی این مدرسه هستیم. پس آنقدر وقت داریم که کل مدرسه را با آرامش بگردیم و سوراخ موش هایش را هم پیدا کنیم.
ادامه داستان از زبان ساسان:
نفس عمیقی کشیدم و دست سامان را محکم گرفتم و بعدش سریع وارد جمعیتی شدم که جلوی برد جمع شده بود. دنبال اسم مهرداد میگشتم. مهرداد.. صد و یک! صبر کن ببینم چرا اینجا فقط یک مهرداد است؟ یا امام حسین! یعنی من و سامان از هم جدا شده باشیم؟ امکان ندارد! آهان خیالم راحت شد من نیستم. سامان هم نیست.امیر مهرداد. خدا خیر بدهد مادرش را که معلوم نیست از این انتخاب اسم اصلا هدفش چه بوده! امیر مهرداد را اگر بدون کسره بخوانی میتوامند یک اسم مستقل باشد و اگر با کسره بخوانی میشود یک اسم و فامیلی! اصلا مهردادی که نه من است نه سامان کیست؟ از فک و فامیل هاست؟ نمیدانم! مهم نیست بعدا با سامان آمارش را در می آورم. نگاهی گذرا به اخر های لیست صد و دو انداختم.... نه آنجا هم نبودیم. پس صد و سه بودیم. چه بد! هیچ آشنایی نداشتیم و فقط من و سامان در میانی جماعت غریب!
سامان: چی کردی ساسا؟
من:چی کنم؟ بیا بریم صد و سه.
آه نه اگر فکر میکنید که دویدیم به طرف کلاس صد و سه سخت در اشتباهید! درست است که خیلی برای آمدن به این مدرسه ذوق زده بودیم و حتی از ذوقش صبحانه مان را هم درست حسابی نخورده بودیم ولی آیا دلیلی دارد که مثل احمق ها بدویم به سمت کلاسمان؟ یقینا نه! نه ماه تا پایان سال تحصیلی وقت داریم و بعد از آن هم که دوباره کلاس تابستانه و تازه...! سه سالی هم توی این مدرسه هستیم. پس آنقدر وقت داریم که کل مدرسه را با آرامش بگردیم و سوراخ موش هایش را هم پیدا کنیم.
برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.

