تعداد بازدید : 4
امروز دلم خوووب حالمو گرفت
بعد دو سال که صداشو نشنیده گرفتم بالاخره امروز کر ام کرد
خوووب دلتنگی ها رو به رخم کشید
خودشم فهمیده حوصله شو ندارم
میخواد از سینه ام بزنه بیرون
آه
اعصابشو ندارم بگید هیچی نگه تمومش کنه
reza
نه هیچ یک از مردم این ابادی
به حباب نگران لب یک رود قسم وبه کوتاهی ان لحظه نابی که گذشت
غصه هم میگذرد انچنان که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
- - , .
برچسب:
نویسنده: چوک