خرید بک لینک

تعداد بازدید : 10

مرد جوان مسیحی که مربی شنا و دارنده چند مدال المپیک بود به خدا اعتقادی نداشت و هر چیزی درباره خدا میشنید مسخره میکرد...
شبی کرد جوان به استخرسرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ را روشن نکرد چون نور ماه برای شنا کرئنش کافی بود...
مرد به بالاترین نقطهتخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود...که ناگهان...سایه بدنش را همچون صلیبی بر دیوار روبه رویش مشاهده کرد... احساس عجیبی وجودش را فرا گرفت... پله ها را پایین آمد و چراغ را روشن کرد...
...استخر آب به دلیل تعمیر خالی از آب بود....

ساکت و خیره به عکست

بوی سوختنی می آید !

به خودم می آیم ، لعنتـــــــــــــی

آخرین سیگار هم ته گرفت ....

- - , .

برچسب: نویسنده: چوک تاريخ: چهارشنبه 28 بهمن 1394 ساعت: 23:01

صفحه بندی