تعداد بازدید : 5
اهل حرف زدن نیستم :|
***
جلوی اینه وایسادم و با صدای نسبتا بلند شروع به خوندن کردم:نابه نابه نابه نابه نابیم ، نابه نابه نابه نابه نابیم...نابه نابه نابه نابه نابیم ، نابیم نابیم نابیم
شونه رو روی موهام کشیدم و خواستم بقیشم بخونم که یهو در باز شد.
با چشم های گرد به نیما نگاهی انداختم و گفتم:خب درو که شکوندی.بگو بینم چی شده؟
نیما خودشو کمی جمع و جور کرد و گفت:خواستم بگم دوباره شروع به خوانندگی نکنی ها!؟مامان اعصابش بدجور خورده!!
-مسخره میکنی؟مامان و اعصاب خوردی؟باز چی شده؟
-مسخره چیه اوله صبحی؟دایی اینا دارن از ترکیه برمیگردن!
-خب که چی؟
-هیچی دیگه مامان خونه رو تمییز نکرده،غذا نپخته ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:پس از همین اول کار بگو من باید برای کنکور بخونم.
یهو چشمای نیما گرد شد:چی میگی خره؟کنکورو که تازه دادی تموم شد!
-اه چ خنگما.بگو من کمرم درد میکنه دیسک کمر گرفتم!
-باشه نیاز خانوم.انقد از زیر کار در برو تا خدا بعدا به حسابت برسه.
-برو برو واسه من فلسفه نباف.ملتم دادش دارن ماهم داداش داریم.
نا چشم غره ای رفت و از در رفت بیرون.
ولی خدایی دایی اینا دارن برمیگردن؟جدا؟
یهو انگار که چیزی یادم افتاده باشه، پریدم هوا جیغی کشیدم.
هنوز به زمین نرسیده بودم که در دوباره باز شد ولی اینبار مامان اومد تو:که کمرت درد میکنه!
لبخند ژکوندی زدم و گفتم: اره دیگه.
مامن چپ چپی نگاهم کرد:به من ربطینداره.ناهارو امروز تو درست میکنی!
-اما...
-اما اگرم نداریم. بدو بدو که میخوام یه فسنجون توپ تحویل بگیرم. دایی ات اینا تا 4-5 ساعت دیگه اینجان!
با حالت زاری به مامان نگاه کردم ولی انگار اثری نداشت چون سریع سرشو برگردوند و رفت بیرون.
ینی باید دهنمو چفت ببندم من!
پوفی کشیدم و موهامو بستمو لباس خوابمو با یک تیشر و شلوار صورتی عوض کردم.
دستمو صورتمو شستم و اماده کار شدم.
حالا بدبختیشم اینه یه غذای راحتم نیست، فسنجونه!
از هر غذایی بدتر!
ولی خدایی چقد از برگشتن دایی اینا خوشحال شدم!
اخجون. حتما کیانا و کارن هم میان. و طبق معمول، من از تنهایی در میام
- - , .
برچسب:
نویسنده: چوک