لحظه هايم از تو لبريز مي شود
از احساسم سر مي روي
و فضاي خانه ام
پر مي شود از دلتنگي
پشت كدام پنجره بايستم
كه تو را انتظار نكشد…
و زير سقف كدام آسمان
نفس بكشم
كه عطر تو گيجم نكند…
پای پنجره افتاده ام
وَ پاهایم انگار
برای همیشه به خواب رفته اند ؛
دیگر چه فرقی می کند
از کدام سمتِ کوچه بیایی ؛
وقتی پنجره هم
رو به نیامدن تو باز می شود …!
مثل همیشه دیر می رسی
وَ دستم را
وقتی می گیری
که زندگی
دست از من کشیده است …
دلتنگم ….
و هيچ چيز جزتو
حال مرا خوب نخواهد كرد…
می گویند:آخر خنده گریه است بهانه ای جور کن بخندم بغض بدی در گلو دارم:(
- - , .
برچسب:
نویسنده: چوک
تاريخ: دوشنبه
10 اسفند
1394 ساعت: 14:48