خرید بک لینک

تعداد بازدید : 13

آفلاین

ارسالها : 33

عضويت : 17 /10 /1394

محل زندگي : مُتعَـــلق بـ

سن : 14

تشکر ها: 9

تشکر شده : 18

دوشنبه 10 اسفند 1394 - 18:00

عین همیشه صبح خروس خون تا بوق سگ بیرون بودم.هعی مهسا بهم میگفت اینکارا اخر عاقبت نداره خواهرم اما به گوشم
نمیرفت که نمیرفت.
مهسا-ببین مونا اگه یبار دیگه دیر بیایی خونه میرم به بابا میگم..دِ بسه دیگه ساعت یکه تو بیرون بودی نترسیدی بچه؟
من-به توچه؟ننه امی!بابامی!شوهرمی!ناموستم!
خفه میشی یا بزنم دهنتو پر خون کنم سلیطه!مهسا
مهسا فقط 22 سالش بود و من 17 سالم..ولی اون مثل من شر نبودم..یعنی بوداا ولی نه مثل من نره غول.کل پسرای شهر میشناختنم...معروف بودم برای خودم.
مهسا-ببین مونا..ابجی..بابا چیزی بفهمه خودت میدونیا..(چشماشو تنگ کرد و ادامه داد:)حالا از ما گفتن بود و از شومام شنفتن.
مهسا رفت تو اتاقشو در و محکم به هم کوبید..بابا همیشه دیر میومد..بابام ادم درست و سرمونی بود این مامانم بود که درست نبود.
بابام یه حجره ی قدیمی فرش داشت تو کرمان.
بابا اونقدر مشغله و اعتماد به دختراش داشت که نیازی به چک کردن ما نداشت.
ولی ای دل غافل یه شب یه خواستگار برام اومد و من علاقه ی شدیدی نسبت بهش داشت و گوش بابا بدهکار نبود.بعد رفتن اونا من با بابا دعوای سختی کردم..و رفتم تو اتاقمو در و محکم بستم.مهسا بعد چند دقیقه اومد داخل.
مهسا-مونا به خاطر خودت میگه.
من-میخوام صدسال سیاه نگه!
مهسا-ببین تو هنوز اونقدر بچه ای که به جز درس نباید به چیزی فکر کنی!معدلت شده17 میفهمی؟
من-مهسا بیخیال من شو باشه؟
مهسا اومد جلو یقه امو گرفت و تو صورتم خیره شد و گفت:خدا اونقدر بهت داده که قدرشو نمیدونی
من-به هیچ بنی بشری مربوط نی گمشو بیرون.
بابا اومد داخل اتاق و داد زد
:بسه دیگه!ابروی چندین و چند ساله ی منو بردی دختر..تا حالا از خونه ی من صدای داد بالا نرفته بود که رفت.
من:شما مشکلت با آرش چیه؟
مهسا-بسه دیگه تو خجالت حالیت نمیشه ؟مونا تو این شکلی نبودی!
بابا سری تکون داد و از خونه زد بیرون.
مهسا-تو به کی رفتی که شدی این؟
من-به هرکی رفته باشم به تو یکی نرفتم.
مهسا-اگه اتفاقی برای بابا بیفته خودت میدونی فهمیدی؟
من-برو گمشو حال ندارم.
من از آرش خوشم نمیومد فقط برای رسیدن به آزادی خودم بود.آرش ادم سخت گیر و گیری نبود و من راحت تر بودم.
به هرحال به هر بدبختی و ننه قمری بود بابام راضی شد و من شدم زن رسمی آرش.
ولی مصیبتم تازه شروع شده بودن..از طرفی مامانم که تازه از آلمان برگشته بود مخالفت زیادی میکرد ولی کار از کار گذشته بود.
مامان-خاک بر سرت مونا..آزادی میخواستی دو هفته صبر میکردی من ک گفتم برمیگردم.
من-مادر من شما پنج ساله وعده ی توخالی میدی..الان که خودمو بدبخت کردم برگشتی..الان دیگه فرقی برام نداره.
مامان-ببین دختر به این خوشگلی اومده زن کی شده!یعنی خاک بر سرت مونا
آرش از لحاظ قیافه خوب بود ولی مامانم اصلا قبولش نداشت درضمن نه اخلاق درست و حسابی داشت نه فک و فامیل درست و سرمونی..نه ام به قول مامانم قیافه ی قشنگی.
من-حالا بس میکنی؟میخوام برم!
مامان-کجا؟
من-رویا جونم باید برم
مامان-مدرسه ات چی میشه؟
من-نمیدونم الان که تازه اولای تابستونه.
رویا بدون خداحافظی رفت تو اتاقش منم بیهوده نموندم اونجا و رفتم طرفای پارک مورد علاقه ام.
نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم.
-علیک سلام مونا خانوم
من-چیزی شده؟
-نه چیز خاصی نیست
من-پ چی میگی کیمیا؟
-خوش گذشت؟
من-کجا؟
-جشن عقدتون دیگه!
من-خب؟
-کارت اینه نه؟از همون اولین باری که دیدمت باید حدسشو میزدم.
من-ببین دهنتو میبندی یا خودم گل بگیرم؟
-دور میزنی دوس پسر مردمو نمیگی یروزی از تو لا*شی تر پیدا میشه دورت میزنه؟
کیمیا با آرش دوست بود ولی بیشتر شبیه اویزونای آرش میموند هلش دادم عقب و به راهم ادامه دادم.
گوشیم زنگ خورد
من-چیه آرش؟
-علیک سلام
من-سلام
-کجایی بیا اینجا کارت دارم
من-اونجا کجاس؟
-بیا خونم
من-کارت خیلی مهمه؟خیلی کار دارم!
-کارت مهم نیست فوق فوقش کلاس والیبال و نقاشی دیگه؟اونا بنظرت مهمه؟
من-برای من اره مهمه
-همچینم مهم نیست حالا بدو بیا
بی تربیت خدافظی نکرده قطع کرد.چقدر به خاطرش فحش خوردم..از میلاد(بی افم)از خونواده ام.
داشتم به راهم ادامه میدادم که دیدم یکی یکمی جلوتر من داره مزاحم کیمیا میشه.دلم نیومد بذارم اذیتش کنه..کیمیا هر چقدرم گند اخلاق بلاخره یروزی باهم دوست بودیم!
رفتم جلو و با حالت باتمدنی گفتم:اتفاقی افتاده سرکار؟؟
کیمیا فهمید که موضوع از چه قراره گفت:بله بنظرم باید با مرکز تماس بگیرم و گزارش بدم!
من-لازم نیست ااقایون الان تشریفشونو میبرن.
-هــه فک کردی با گاگولیم؟با این ریخت و قیافه باشین و مامور؟
من-به شما مربوط نیست..حالا میری یا گزارش بدم؟
پسره به دوستش داشتم چشم و چشم حرف میزدن و اون یکی رفیقش علامت تایید و زد و رفتن.
کیمیا-مچکرم
من-خواهش میکنم کاری نکردم
کیمیا ریز ریز خدافظی کرد و رفت.
اون ماجرا تموم شد و پیش آرشم نرفتم حوصلشو نداشتم و زنگ زد و دعوامون شد..اینا همه گذشت تا زمانی که بابا گفت باید همه چی رو تموم کنیم..البته به آرش
اونم با چشمای از حدقه زده بیرون اومد جلو و گفت:اقای محتشم..من مسخره ی شما نیستم..ابرومم از سر راه نیاوردم که یروزی به خونواده ام بگم اره و فرداش بگم نه خیلی برای پشیمونیتون دیره..من هرکی باشم گاگول نیستم کاریم نکنید که کاری رو ک نباید بکنم و انجام بدم
اجازه ی حرف زدن به کسی نداد و رفت بیرون . بابامم پشتش داد زد که دیگه تو خونه اش پیداش نشه....از اون به بعد بابام نمیذاشت برم بیرون.
الان یه هفته اس میگذره و مدام با بابام دعوا دارم و با آرش ته تهشم شد اون شب لعنتی
همه رفته بودن خونه ی عمم و منم که باهمشون قهر کرده بودم نرفتم..نشسته بودم داشتم فیلم میدیدم که متوجه شدم یکی داره رو تراس راه میره من گوشای تیزی داشتم.
یه تاپ شلوارک تنم بود فقط پتو مسافرتی رو دور خودم پیچیدم و رفتم دم تراس و در تراس و باز کردم و میخواستم جیغ بزنم که دستشو گذاشت رو دهنم.
اومد داخل و در تراس رو بست.اروم دستشو برداشت برگشتم طرفش متوجه شدم که آرش بود اما اون اینجا؟
من-چی میخوایی؟
بزور منو کشوند بیرونو پرتم کرد تو ماشینش.داشتم جیغ میزدم که یه دستمال کاغذی جلو دهنم گذاشت و بیهوش شدم.
بهوش که اومدم دیدم جایی ام که نمیدونم کجاست. باهمون لباسام بودم . بلند شدم سرم گیج میرفت پرت شدم رو تخت یکمی حالم که خوب شد خودمو به در رسوندم در قفل بود گریه ام گرفته بود.
خودمو پرت کردم رو تخت و داشتم گریه میکردم که در اتاق باز شد برگشتم طرفش دیدم آرش...رفتم جلو یقه اشو گرفتم و گفتم:توئه عوضی منو کجا اوردی؟اینجا کجاست؟اصلا تو با من چیکار داری؟
هنوزم با همون ژستی که وارد شده بود باحالت اخم و عصبانیت دستامو محکم گرفت و گفتم:خفه شو فقط!
با همون چشمای اشکیم داد زدم:ازت متنفـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم
دستامو سفت چسبید و گفت:اصلا مهم نیست که دلت چی میخواد و نمیخواد.
من-هــه!فک کردی دل تو مهمه؟خواسته ی تو؟تو هیچ ارزشی نداری حالام ولم کن میخوام برم.
هرکاری کردم ولم نکرد داشتم میلرزیدم حالام اگه برگردم خونه قطعا بابام زنده ام نمیذاره بهترین گزینه خونه مامانمه که اونم فکر نکنم آرش بذاره من برم.
یه هفته ای بود که تو اون اتاق لعنتی بودم درست یادم نمیاد ولی هروقت میومد تو اتاقم بغلم میکرد و میگفت درست میشه منم اخر سر نفهمیدم اعصابم خورد شد یکی اروم زدم تو صورتش که ده برابر سنگین ترشو حس کردم.
از سیلی که خورده بودم تو شوک بودم و داشته به سیاه بختیم که سر ازادی مسخرگی خوردم بود فکر میکرد وزجر میکشیدم اگه الان پیش مهسا بابا یا اصلا میلاد بودم قطعا قشنگ تر بود ..اگرم میخواستم فرار کنم لباسم مناسب بیرون رفتن نبود.
یه چادر کنارافتاده بود رو زمین رو دیدم یعنی تو این خونه زنی هم وجود داره؟
کمد رو باز کردم شاید لباسی هم باشه اما هیچی نبود به جز لباس مردونه.
یروز ارش مثل همیشه در اتاق رو باز کرده بود اومد کنارم نشست بود و چرت و پرت میگفت اما اصلا حالش خوب نبود..داشت همینجوری بلغور میکرد که صدای تلفن بلند شد و اونم پاشد رفت تو بدبختی خودم غزق بودم که متوجه شدم که بلهههه درو باز گذاشته چادر رو برداشتم سرم کردم و اروم اروم رفتم پایین داشت پشت تلفن دعوا میکرد.منم از پشتش اروم رد شدم البته نه زیاد پشتش وارد حیاط که شدم نفس عمیقی کشیدم اما زیاد طول نکشید که صدای ارش بلند شدم و منم جونمو گرفتم تا در برم ..اصلا سر و ته خونه معلوم نبود چیه..هعی بالا و پایین میرفتم برمیگشتم همونجایی که بودم که یهو پام به ریشه یه درخت بیرون زده گیر کرد و پرت شدم روی زمین.
-حالت خوبه؟مونا ..مونا؟
داد زدم:به من دست نزن کمکتو نمیخوام.برو گمشو
-خفه شو الان وقت این حرفا نیست.
چادری که سرم بود افتاده بود رو شونم انقدر گریه کرده بودم که سرم درد میکرد و چشمام قرمز شده بود ..چشمای من پف نمیکنن نمیدونم چرا؟!
بلند شدم که برم که دیدم نمیتونم و نشستم روی زمین
-داری اب خودت لج میکنی بزار کمکت کنم
با حالت خشم نگاش کردم و دوباره اشکام دور چشمام حلقه زد و گفتم:اگه میخوایی کمکم کنی منو ببر پیش مامانم یا حداقل خودم برم
دندوناشو به هم میسابید و با خشم نگاهم میکرد منم دیگه حرفی نزدم و به هر بدبختی بود رفتم داخل.اما من بازم ساکت ننشستم و هر چی از دهنم در اومد بارش کردم اومد نزدیکم و افتاد به جونم تا میخوردم زد.
سه دفعه میخواستم فرار کنم که هر کدوم به نوبه ای نشد یه شب معلوم بود مسته مسته یه بلایی سرم اورد که اگرم میخواستم نمیتونستم برم.
حالم اینقدر بد بود که انگار قلبم داشت از تنم جدا میشد حتی حالم تا جایی خراب بود که مرز جنون رسیدم و تیغ دستم گرفم اما ترسیدم و جرت نکردم از خدا ترسیدم
درد داشتم از ته قلبم داشتم میسوختم..دیگه کاری از دستم بر نمیاد.
رفتم پایین عین همیشه نشسته بود و داشت تخمه میشکوند.
-چیه؟
-اینجا کجاست؟
-یه جایی دور از شهر خودت!
-مثلاکجا؟
-خونه پسر شجاع خوبه؟
-مشکل تو اینه یه کارتونم نمیتونی باشی..ابروی هر چی ادمه بردی.
-انتخاب خودتم..هرچی باشه پا خودت!
من-انتخاب من یه عوضی خمار و مست نبود!
-اهان لابد من شناسنامه یکی دیگه ارو اورده بودم
من-کاش میشد زمان برگرده اون وقت هیچوقت نگاهتم نمیکنم
بلند شد جلوم ایستاد و گفت:دیگه داری خیلی توهین میکنیا یچی میگم اویزه ی گوشت کن بار اخرت باشه به من توهین میکنی من از اون ادمای اروم و ساکت نیستم که ادمی رو بی جواب بذارم نذار جوابتو بد بدم
من-بیشتر از این بدتر؟
-چیه فکر کردی نداریم؟
من-تو اشغال لا*شی هستی که ادم عوقش میگیره نگاهت کنه فقط دعا کن من از اینجا بیرون نرم وگرنه به بدترین شکل ممکن زهره امو بهت میریزم
-از کی تاحالا جوجه فوکولی هایی مثل تو به فکر انتقام میفتن..مگه بچه بازیه تهدید کردن دختر جون.
بازم به سرم زد فرار کنم اما اینبار که میرفت بیرون دست و پاهامو میبست و بعد میرفت
یروز تو خونه نشسته بودم تنها بودم و داشتم گریه میکردم مثل همیشه متوجه شدم کسی پشت سرمه برگشتم دیدم میلاده
من-میلاد؟؟؟؟
-اینجایی پس!بابات نصفه عمر شد دختر
اشکام شر شر میریخت و لال شده بودم
-اینکارا ازت بعیده..باورم نمیشه همچین غلطی کرده باشی
نمیتونستم از خودم دفاع کنم
-حال بابام چطوره؟
سرشو تکون داد و ادامه داد:سکته کرده الان بیمارستانه نمیزارن کسی بره ملاقات..چیکار کردی مونا؟با خودت و خونواده ات چیکار کردی؟اصلا از بابات پرسیددی چرا یهو قبول کرد و دوباره منصرف شد؟یا فقط رو حرف خودت موندی؟
من-مگه چی شده؟چی بوده؟
-بابات اولش آرش رو نمیشناخت اما بعد که شناخت
سرشو انداخت پایین
من-مگه آرش کیه؟؟؟
جوابی نداد که دوباره داد زدم:مگه آرش کیه؟
آرش-خودم میگم کیم
برگشتم طرفش
-اما اولش بگو این کیه؟
میلاد-آرشی دیگه؟
ارش-اره خودمم توکیی؟
میلاد-من میلادم....دوست مونا
آرش-اها خب؟
میلاد-خب ک چی؟
آرش-نمیخوایی بری؟
میلاد-تا زمانی که مونا اینجاس نه!
آرش-مطمئنی؟
میلاد-کاملا
آرش اومد جلو تر و گفت:گمشو از خونه ی من بیرون
برگشت طرف منی که سمت چپم طرفش بود و روبه روی آرش بودم
میلاد-خاک بر سر من که نتونستم تورو آدم کنم..از بین اون آشغالا بیرون اومدی که به اینجا برسی؟تو هی طویله که سگش اینه؟
آرش اونو هل داد و گفت:هوووووویی
دیگه دعواشون بالا گرفته بود به کتک کاری رسیده بود سر درد گرفته بودم دوباره وسعی داشتم جداشون کنم اما نمیتونستم که تهشم میلاد هلم داد عقب و محکم خوردم زمین حس میکردم از سرم داره خون میاد سرم بدتر شده و بشدت درد میکرد ولی بازم بلند شدم چون اتفاق خاصی نبود اونام دیگه بس کرده بودن.
با اشک شروع کردم به حرف زدن:بابا بس کنین دیگه..خستم کردین..دارین دیوونه ام میکنین...میخوایین تهش به کجا برسین؟از من چی میخوایین؟چی میخوایین که همتون فقط داد زدن و از مردونگی یاد گرفتین مشت و لگد یاد گرفتین..میلاد تو که ادعات میشه چرا؟تو که دعوا رو ننگ میدونی..دیگه نتونستم ادامه بدم و خوردم زمین
چشمامو ک باز کردم بیمارستان بودم..
مهسابا گریه گفت:دختره ی خل
من-مهسا بابا؟
مهسا-حالش خوبه خبر سلامتیتو ک دادم خوب شد ..بلند شد..ایستاد..باورت میشه؟لبخند زد وقتی شنید گفتم دیدمت و خوابید
من-منو ببخش مهسا منو ببخش
مهسا-هیــــس بسه دیگه تموم شد
من-آرش؟
مهسا-بیرونه
با درموندگی گفت:مهسا من نمیخوام برگردم
مهسا:میلاد هلت داد؟الان بازداشتگاهه..آرش ازش شکایت کرده!
من-چی؟؟؟؟کلانتری؟میلاد؟وایی نه!دیگه نه
من-مهسا!چرا سیاه پوشیدی ابجی؟
مهسا-ابجیم نگران نشو
من-چی شده مهسا؟
مهسا-عزادارم ابجی..توام تو این عزا شریکی..صاحاب مجلسی ابجیم
من-چیشده؟؟؟تروخدا بهم بگو چیشده!!
مهسا -میگم فقط اروم باش
من-اوهوم
مهسا-مامان ارش و سراغت فرستاد.. فقط میخواست ازبابا دور بشی..نمیخواست این بلاهایی که خودش میگفت سرت بیاد...نمیدونم میدونی یا نه ولی آرش پسر رسوله(رسول کسی بود که وقتی من بچه بودم به اتهام قتل پدربزرگم دستگیر شد و بعد فهمیدیم رسول برادر مامانه)
دستمو گذاشتم رو سرمو و گفتم:ای وای من..یاخدایا..رسول اعدام شد نه؟آرش از مامانم برای انتقام استفاده کرد؟نکنه مامان میخواست انتقام برادرشو بگیره
مهسا-نه گلم مامان که انتقام برادرشو که از تو نمیخواد
من-چرا که نه چرا نخواد؟؟؟هان؟مامان میخواست بابا رو اذیت کنه
بابا-اره از نقطه ظعفم استفاده کرد مادرت..از تو استفاده کرد..از دختر من ..از دختر ناشی و سر به هوا و یه دنده ی من اون به دخترخودشم رحم نکرد.
من-بابا
بابا-هیچی نگو
من-نه بذارین بگم اگه نگم میترکم (با بغض گفتم)بخدا من باهاش نرفتم..به جون بابا من باهاش نرفتم اشکام سرازیر میشد خیلی برام سنگین تموم شده بود آرش حالا هم حالشو هم انتقامشو گرفته بود و سبک بود اما من چی؟من از مامان بددم میاد
بابا اومد بغلم کرد و گفت-هیــــس اروم اروم..اون زن مادر تو نیست
دیگه کامل شل شدم
من-چی؟؟؟؟؟
-مقام مامانتو پایین نیار مامانت اون زن نیست.
من-مادر من کیه؟
-مادرت مریض شیمیایی بود مهسا میدونه..نمیخواستم روحیه ات خراب بشه برای اینکه کسی جای مادرته برای همین گفتم اون زن مادرته.
حالم خراب بود بابا و مهسا رفته بودن نهار بخورن و برگردن وقتی در باز شد باوجود آرش خیلی حالم بد شد ولی برای اولین بار تو چشماش نگاه کردم حس کردم عاشقشم وی شاید باورتون نشه ولی من همون موقع حس کردم نمیتونم ازش جدا شم ولی کلی داد زدم که پرستارا ریختن و بیرونش کردن.
بعد دوسال یکی منو دزدید تو راه نزدیک همون بیمارستانی که من بودم نگه داشت و منو برد داخل بیمارستان رو همون تختی ک بودم یه بیمار اشنا دیدم اونی ک منو زدیده بود رو نشناختم ولی اونی ک روی تخت بود آرش بود
من-آرش؟
آرش-به من گفتن زن من تویی!راسته؟
اونی که منو زدیده بود برد بیرون و ماجرا رو تعریف کرد
آرش وقتی داشته میومده دنبال من تصادف میکنه و دوسال میره تو کما که همسن سه روز پیش بهوش میاد و فراموشی میگیره
بعد چند ماه دوباره اومد خونه ی ما وقتی فهمیده بود چکارا ک نکرده به خاطر بابای قاتلش خیلی عصبی بود خجالت میکشید وقتی بابام موضوعو فهمید قبول کرد که دوباره ما باهم باشیم.
بهمن-زمستان 1394
فاطمه فرامرزی
لبخند ما و حرص بقیهツ

دنیارو میدم با خندیدن جرش

برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.

- - , .

برچسب: نویسنده: چوک تاريخ: دوشنبه 10 اسفند 1394 ساعت: 21:02

صفحه بندی