تعداد بازدید : 7
وای علی كاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!
عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم.دلم برات خیلی تنگ شده.می خوام ببینمت.
دستم می لرزه.طرح چشمات پیشه رومه.دستمو بگیر.منم باهات میام . . .
پدر مریم نامه تو دستشه،كمرش شكست،
بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می كنه.
سرشو برگردوند كه به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاكی تو سرش شده كه توی چهارچوب
در یه قامت آشنا می بینه
.آره پدر علی بود،اونم یه نامه تو دستشه،چشماش قرمزه،صورتش با اشك یكی شده بود.
نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد،نگاهی كه خیلی حرفا توش بود.
هر دو سكوت كردند و به هم نگاه كردند،سكوتی كه فریاد دردهاشون بود.پدر علی هم اومده بود نامه ی
پسرشو برسونه بدست مریم،اومده بود كه بگه:پسرش به قولش عمل كرده ولی دیر رسیده بود.
حالا همه چیز تمام شده بود و كتاب عشق علی و مریم بسته شده.
حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشكای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون
maryam.h.b
- - , .
برچسب:
نویسنده: چوک